تبليغاتX
حکایت دل
شورها در سر و با خلق نمی یارم گفت *** زخمها بر دل و فریاد نمی یارم کرد

گر چه از آتش دل چون خم مي در جوشم
مهر بر لب زده خون مي خورم و خاموشم

قصد جان است طمع در لب جانان کردن
تو مرا بين که درين کار به جان مي کوشم

من کي آزاد شوم از غم دل چون هر دم
هندوي زلف بتي حلقه کند در گوشم

+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت   توسط محمد